واژه ی “یلدا “ که نام یکی از شاد روزهای ایرانی است، برخاسته از زبان سریانی و به چم زایش است؛ چنانچه ‏هنوزهم در زبان آشوری که برآمده از زبان سریانی است به زاد روزکسی “بت یلدا” می گویند. ‏


زبان سریانی یکی از گویش های پر ارجی است که برآمده از شاخه خاوری زبان آرامی و برخی آنرا زبان تورات ‏و انجیل نیز دانسته اند. این زبان در ایران از خود زبان آرامی هم نامورتربوده است. دبیره ای که برای نوشتن ‏زبان سریانی بکار می بردند با اندکی دگرگونی همان دبیره ی آرامی است. ‏

پیش از تاخت و تاز اسکندر، سرزمین میانرودان بزرگترین کانون زبان سریانی بود و توانمندی بسیار برای ‏نوشتن جستارهای دینی و فلسفی از خود نشان داد، بگونه ای که در زمان ساسانیان در رده ی زبانهای دانشی ‏بخش بزرگ از جهان جا گرفت و مانی شش کتاب خود را به این زبان نوشت. ‏

گویش آشوریها و کلدانیهای ایران و سوریه و عراق و ترکیه، سریانی است، اگر چه گویش آشوریها با گویش ‏کلدانیها اندکی دگرگونی دارد.‏

کانون زبان سریانی شهر ادسا ‏Edessa
‏ در باختر میانرودان ”عراق کنونی “ و نیمروز، یا جنوب ترکیه بوده ‏است. ‏ ‏

‏ سریانی زبانان خودشان این شهر را اورحی ‏Urhai
‏ می گفتند، و همان است که در نوشته های عربی الرها ‏گفته شده است. این شهر در سال 1637 بدست دولت عثمانی افتاد و عثمانیان نام اورفه را به آن دادند و در ‏سده بیستم کشتار بزرگی از ارمنیان مسیحی در آنجا براه انداختند و برگ ننگین دیگری بر برگهای شرم ‏آورکشتار خدا پرستان در راه خدا افزودند.‏

مسیحیان ایرانی که بزبان سریانی سخن می گفتند، روز بیست و پنجم دسامبر را که روز زایش عیسا بشمار می ‏آوردند “یلدا” نامیدند، و ایرانیان نیز که خو نکرده اند بزبان خود سخن بگویند، هنوزهم بی آنکه بدانند آرش ‏این واژه چیست!! و از کجا آمده است این جشن بزرگ ملی را “یلدا!!” می نامند.‏

امروز که روز رستاخیز فرهنگ ایران است، و همای ایران می رود تا از خاکستر خود سر بر کشد، جا دارد که ‏این جشن بزرگ ملی را “جشن پیروزی خورشید “ بنامیم نه «یلدا».‏

این جشن یکی از کهنترین جشن های ایرانی است که آن را”شب چله “ هم می گویند. چله ی بزرگ از يکمين ‏روز دی ماه آغازمی شود و تا روز دهم بهمن ماه که جشن سده است فرا می رود. ‏

روز هشتم دیماه “جشن خرم روز است “ در این جشن بزرگ آیین چنین بود که پادشاه جامه ی سپید بتن می ‏کرد و به همراه دهقانان و کشاورزان بر روی زمین می نشست و می گفت: "من هم یکی از شما وهمانند شمایم، ‏کار جهان بر کشاورزی و آبادنی استوار است و این هر دو بدون شما نمی شود، ما به شما همان اندازه نیازمندیم ‏که شما به ما. پس ما و شما یکی هستیم." ‏

چله ی کوچک از روز یازدهم بهمن ماه فرا می رسد و تا روز بيستم اسفند ماه ادامه می یابد. نخستین روز از ‏چله ی بزرگ که خورشید به دورترین جا نسبت به زمین می رسید، زاد روز”مهر “ یا “روز پیروزی خورشيد“ ‏دانسته می شد.‏

باید بیاد داشت در زمانی که بنیاد زندگی مردمان بر کشاورزی وگله داری بنا گریده بود؛ خورشید جایگاه بسیار ‏والایی در زندگی مردمان داشته است. این مردم کشاورز و گله دار اندک اندک به سامان گردش زمان پی بردند و ‏توانستند کار و کناک خود را با گردش زمین به دور خورشید هماهنگ بسازند و اندک اندک دریافتند که واپسین ‏روزپاییز، کوتاهترین روزسال، وشبش بلندترين شب، وآغازچله ی بزرگ زمستان است.‏ ‏ ‏

از سوی دیگر همین درازترین شب سال، آغاز فراپویی خورشید و درازتر شدن روزها نیزهست؛ از همین روآن ‏را شب زایش خورشید، نامیدند و جشنی بزرگ برایش فراهم آوردند، بگونه ای که هنوز هم دربسیاری از شهر ‏های ایران “یلدا” با آینهای ویژه ای گرامی داشته می شود. ‏

ولی آیا میان “شب یلدا” و “جشن کریسمس” پیوندی هست؟؟ و آیا کریسمس همان یلدا است؟؟ ‏ آیا مسیحیان این جشن بزرگ را ازایرانیان گرفته اند؟؟ ‏

برای پیدا کردن پاسخ این پرسش بهتر است که نخست به سراغ نامه ی دینی مسیحیان که “عهد جدید” نامیده ‏می شود برویم و کار پژوهش را از همانجا آغاز کنیم. ‏

این نامه از هفت بخش فراهم گردیده است؛ بخش نخست انجیل های چهار گانه با نامهای: متی – مرقس – لوقا ‏‏- و یوحنا هستند. ‏

بخش دوم: اعمال رسولان است که به گزارش چگونگی کرد و کار شاگردان عیسی پس از فرارفتنش به آسمان ‏می پردازد. ‏

در سومین بخش ( رساله های) پولوس و دیگر شاگردان مسیح جا داده شده اند. ‏

بخش چهارم مکاشفه ی یوحنا است که خود سر شار از زبانزدهای مهری است که در جای خود به آنها اشاره ‏خواهیم کرد.‏ ‏

‏ در سه بخش پایانی که “اعمال رسولان- رساله ها - و مکاشفه ی یوحنا “ هستند هیچ سخنی از زمان زاده شدن ‏عیسی بمیان کشیده نمی شود.‏ از چهار انجیل نامبرده سه تای آنها یعنی متی و مرقس و یوحنا در باره ی زمان زاده شدن عیسی که باید ‏بزرگترین رخداد در جهان مسیحیت بشمار آید یکسره خاموش اند. ‏

متی گزارش خود را از آنجا آغاز می کند که مریم مادر عیسی به نامزدی یوسف نجار درآمد ولی پیش از اینکه با ‏یوسف بیامیزد از روح القدس پرشده و آبستن گردید... ولی متی هیچ اشاره ای به سال و ماه و زمان این ‏آبستنی و روز بار گزاری مریم نمی کند.‏ مرقس گزارش خود را از زمانی آغاز می کند که عیسی در سن سی سالگی برای گرفتن تعمید از دست یحیی ‏تعمید دهنده به رود اردن رفته بود، مرقس نه تنها زمان زاده شدن عیسی را بها نمی دهد؛ بلکه آن سی سال ‏زندگانی عیسی را هم پیش از تعمید در خور نگرش نمی داند. ‏

یوحنا که از نزدیکترین شاگردان عیسا و بگفته ی خودش “شاگرد محبوب خداوند“ و چهارمین انجیل نویس ‏است؛ در سرآغاز گزارش خود می نویسد: «در ابتدا کلمه بود؛ و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود؛ و کلمه جسم ‏گردید ودر میان ما ساکن شد پر از فیض و راستی و جلا ل او را دیدیم جلالی شایسته ی پسر یگانه ی پدر...»‏ ولی این “شاگرد محبوب خداوند“ به ما نمی گوید که “این کلمه“ در چه زمانی “جسم گردید“ و در چه روزی ‏زاده شد. بنا براین می ماند سومین انجیل نویس که لوقا است. ‏

لوقا یک پزشک یونانی بود، اگرچه هرگز عیسی را ندید و آنچه را که نوشت از شنیده های خود نوشت ولی از ‏آنجا که پزشکی دانش آموخته و پرورش یافته بود گزارشش نیز ازسامان بیشتری برخورداراست، با اینهمه او ‏نیزبه روشنی سخنی از زمان زاده شدن عیسی بمیان نمی کشد، ولی در باب دوم انجیل خود نشانه هایی بدست ‏می دهد که می توان با تکیه برآنها با دلیری گفت که عیسی درهر زمان دیگری می توانسته زاده شده باشد بجز ‏‏“روز بیست و پنجم دسامبر”.‏

یکی از نشانه ها بودن شبانان در بیابان است!! می گوید: «...ودر آَن نواحی شبانان در صحرا بسر می بردند و در شب ‏پاسبانی گله های خویش می کردند * ناگاه فرشته ی خداوند برایشان ظاهر شد و کبریایی خداوند بر گرد ایشان تابید و بغایت ‏ترسان گشتند * فرشته ایشان را گفت مترسید زیرا اینک بشارت خوشی عظیم به شما می دهم که برای جمیع قوم خواهد بود؛ که ‏امروز برای شما در شهر داود نجات دهنده ای که مسیح خداوند باشد متولد شد * و چون فرشتگان از نزد ایشان به آسمان رفتند ‏شبانان با یکدگر گفتند الان به بیت لحم برویم و این چیزی که واقع شده و خداوند آنرا به ما اعلام نموده است به بینینم...»‏ ‏ ‏

یاد آوری می کنم که بیست و پنجم دسامبر آغاز چله ی بزرگ زمستان و هوا بسیار سرد است و شبانان هرگز ‏گله خود را شباهنگام در بیابان نگه نمی دارند، بلکه می کوشند تا پیش ازفروشد خورشید به روستای خود ‏برگردند. بنا براین همین یک نشانه بس که با دلیری بگوییم که عیسی در چنین شبی زاده نشده است، ولی ‏اگربپرسید پس درچه روزی زاده شده است؟؟ خواهم گفت من نمی دانم!! همچنانکه لوقا و دیگر شاگردان عیسی ‏نیز نمی دانستند!! اگر می دانستند خودشان را و ما را و پیروانشان را اینچنین سرگردان نمی گذاشتند!!‏

برپایه ی یکی دیگر از نشانه هایی که لوقای پزشک به ما می دهد شماره ی 2006 نیز برای سال زاده شدن ‏عیسی یکسره نا پذیرفتنی می شود؛ می گوید : “در آن ایام حکمی از اگوستس قیصرروم صادر گشت که تمام ربع مسکون ‏را اسم نویسی کنند هنگامی که کیرینیوس والی سوریه بود * پس همهء مردم هر یک به شهر خود برای نام نویسی می ‏رفتند* و یوسف نیز از جلیل از بلده ی ناصره به یهودیه به شهر داود که بیت لحم نام داشت رفت زیرا که او از خاندان و آل داود ‏بود تا نام او با مریم که نامزد او بود و نزدیک به زاییدن بود ثبت گردد* وقتیکه ایشان در آنجا بودن هنگام وضع او رسیده بود.”‏

این “اسم نویسی” که لوقا به آن اشاره می کند، همان است که ما امروز “سرشماری” می گوییم.‏

از داده های تاریخ دانسته می شود که درآن زمان،‎ ‎امپراتوری روم بر بخشهای بزرگی ازجهان فرمانروایی داشته ‏و سود کلانی از دریافت باژ و ساو سالیانه بدست می آورده است. این دولت برای سرو سامان بخشیدن به کار ‏باژ گیری هر چند سال یکبار مردم را درهمه ی سرزمینهای زیر فرمان شمارش می کرد تا اندازه ی در آمد از ‏هر شهر و روستا را بداند. در این زمان هر کسی می بایست در زادگاه خود باشد؛ از این رو است که یوسف ‏نجار که به جلیل رفته بود ناگزیر دست نامزدش‎ ‎
مریم را می گیرد و به شهر داود که همین اورشلیم باشد برمی ‏گردد و در میانه ی راه در جایی بنام بیت لحم عیسی زاده می شود. ‏

بگفته ی لوقا این سرشماری در زمانی انجام گرفت که : “کیرینیوس والی سوریه بود “. ‏ ویل دورانت فرزانه ی بزرگ آمریکایی در تاریخ تمدن می نویسد: “...ما می دانیم که کویرینیوس میان سالهای 6 و12 ‏میلادی فرماندار سوریه بوده است، یوسفوس از یک سرشماری که این شخص در یهودا انجام داد یاد می کند ولی تاریخ آن را بین ‏سالهای 6 و 7 میلادی ذکر می کند، از این سرشماری در جای دیگر ذکری به میان نیامده است. ترتولیانوس روایت می کند که به ‏فرمان ساتورتینوس فرماندار سوریه در سال 7 – 8 قبل از میلاد یک سرشماری در یهودا انجام گرفت. اگر این سرشماری همان ‏باشد که منظور نظر لوقا است، تولد حضرت عیسی را باید پیش از سال ششم قبل از میلاد دانست!!.‏

‏ در باره ی روز تولد عیسی هیچ اطلاعی در دست نداریم، کلمنس اسکندرانی ( نزدیک 200 میلادی) عقاید مختلفی را که در ‏روزگار وی در باره ی روز تولد عیسی وجود داشته مطرح می کند و می گوید: «برخی گاهشماران این روز را نوزدهم آوریل و ‏برخی بیستم ماه مه معین می کنند، اما خود او این تاریخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از میلاد می داند!!. در قرن دوم میلادی ‏مسیحیان شرقی جشن تولد عیسی را روز ششم ژانویه برگزار می کردند. در سال 354 برخی از کلیساهای غربی از جمله کلیسای ‏روم مراسم سالروز تولد مسیح را در روز 25 دسامبر گرفتند، و در آن زمان آن روز را بخطا روز انقلاب شتوی (زمستانی) که از ‏آن روزبه بعد طول روز رو به فزونی می نهد محاسبه کرده بودند. این روز از قبل نیز روز جشن اصلی کیش میترا یعنی ‏روز تولد مهر شکست ناپذیر بود. کلیساهای مشرق زمین تا مدتی دست از همان تاریخ ششم ژانویه برنداشتند و همکیشان ‏غربی شان را به آفتاب پرستی و بت پرستی متهم کردند و لی در پایان قرن چهارم روز بیست و پنج دسامبر در مشرق زمین هم ‏پذیرفته شد." ( ویل دورانت – تاریخ تمدن – پوشنه ی سوم – برگردان حمید عنایت – پرویزداریوش – علی اصغر سروش - چاپ انتشارات ‏علمی و فرهنگی - رویه ی 675 ).‏ ‏ ‏

دیدیم که ویل دورانت، فرزانه ی نامدار آمریکایی و نویسنده ی تاریخ تمدن نیز گواهی می دهد که بیست و پنجم ‏دسامبر هیچ پیوندی با زاده شدن عیسی ندارد، بنا بر این جا دارد پرسیده بشود که چرا مسیحیان چنین روزی ‏را بنام زاده شدن عیسا جشن می گیرند؟؟.‏

می دانیم که پیش از روی کار آمدن مسیحیت، آیین دیگری بنام «میتراییسم» دربخشهای بزرگی از جهان کهن، ‏بویژه در سرزمیهای پیرامون دریای مدیترانه دامن گسترانید و باورمندان به آن از سوریه تا اسکاتلند ‏پرستشگاههایی برای “پروردگار خورشید” یا “میترا” برپا کرده بودند بگونه ای که تا امروز بیش از یک سد ‏و سی نیایشگاه مهری از زیر خاک سر برون کشیده اند. ‏

در آغاز سده ی نوزدهم، پس از پیدا شدن اینگونه نیایشگاهها، پژوهشهای فراخدامنی در زمینه ی “میترا ‏شناسی” درسراسر اروپا آغاز شد و نگاره هایی که از این نیایشگاهها بدست آمده بودند جای ویژه ای برای خود ‏در جهان دانش دست و پا کردند.‏

لاژارد ‏Lajarde ‎
‏ که یک باستان شناس فرانسوی و از پیشگامان دانش “میترا شناسی“ بود بیش از پنجاه ‏سال در این زمینه کار کرد و بنمایه های بسیاری گرد هم آورد که همه ی آنها پس از مرگش در پاریس چاپ و ‏پخش گردیدند. ‏

فرانتزکومون ‏Franz Cumont
‏ بلژیکی پژوهشگر برجسته ی دیگری بود که نامی بزرگ در زمینه “میترا ‏شناسی“ از خود بر جای گذاشت. ( کومون او در سال 1868 زاده شد و در سال 1947 چشم از جهان فرو بست). ‏ کومون از آغاز جوانی به کارنامه ی جهان باستان و به ویژه به کارنامه ی سرزمینهای خاوری گرایش ‏بسیارداشت، چندین بار به کشورهای خاوری سفر کرد و سرانجام نسکی زیر نام “رازهای میترا“ نوشت و در ‏اروپا بچاپ رسانید. ‏

در ایران نخستین بار شاد روان ذبیح بهروز بر نوشته های این دانشمند بلژیکی خرده گرفت و نوشت: «...در ‏نوشته های کومون صفحه ای نیست که از عبارات “بت پرست“ و “آتش پرست“ و “دین بربرپ” و “دین شرقی” پر ‏نشده باشد. چون اروپاییان از اینگونه کلمات در نتیجه ی تبلیغات نفرت دارند او هم در بکار بردن آنها کوتاهی نکرده است. سبک ‏کومون در تالیفاتش سبک روحانیون متعصب است، یعنی هرجا به صرفه و منظور او نبوده راه غلو و ستایش را پیش گرفته و هر ‏جا صرفه نداشته چیزی از تحقیرو سب و لعنت فروگذار نکرده است. رویهمرفته این دانشمند هر چه نوشته با نظر طرفداری از ‏کلیسا می باشد و ارزش آن ناچیر است...» (برگرفته از دکتر اصلان غفاری - رویه ی 39 دیباچه قصه ی سکندر ودارا ).‏ ‏ ‏

سرانجام “رازهای میترا” نوشته ی “فرانتز کومون“ بدستیاری احمد آجودانی به زبان پارسی سره برگردانده ‏شد و از سوی “انجمن پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی” در سال 1996 در لس آنجلس بچاپ رسید.‏

ولی پیش از آن شادروان ابراهیم پورداود در پوشينه یکم پشت ها ( چاپ دانشگاه تهران سال 2536 شاهنشاهی ) زیر ‏نام “آیین مهر در رم” گزارش فراگیری ازاین آیین را که خود از نوشته های کومون برگرفته بود فرا دست ما ‏گذاشت.‏

از این گزارش دانسته می شود که چون پادشاهان ایران گرایش ویژه ای به “مهر” داشتند و سپاهیان ایرانی ‏پیروزی خود را از او می دانستند، آیین ستایش و نیایش مهر اندک اندک دامن گسترانید و به همه ی ‏سرزمینهایی که زیر فرمانروایی شاهنشاهان ایران بودند فرا رسید. ‏

کیش بانان “مهر” مردمی مهر پرور بودند، برای اینکه با پریستاران دینهای دیگر در نیفتند به هر سرزمینی که ‏پا می گذاشتند بی آنکه به بنیادهای آیین خود آسیبی برسانند، برخی از نام های آیین خود را با نام خدایان بومی ‏آن سرزمین سازش می دادند چنان که “ارماسدس و ژوپیتر“ همان «آسمان» در دین مهر است و “ژوئن” همان ‏‏“سپنتا آرمئیتی- یا زمین“ و “آبم ناپات” همان پهناب (اقیانوس) است.‏

در بابل که یکی از پایتخهای ایران و مانشگاه زمستانی پادشاهان ایران بود “مهر” با خدای خورشیدی آن ‏سرزمین که شاماش ‏Schamasch
‏ نام داشت این همان دانسته شد و به دید مردم بابل بیگانه نیامد هچنانکه ‏‏«ناهید» ایرانی با «ایشتار» بابلی برابرگرفته شد.‏ ‏

‏ اندک اندک این آیین از بابل به سوی آسیای کوچک دامن گسترانید و از آنجا به سرزمینهای یونانی فرا رفت و با ‏پروردگار خورشید یونانی هلیوس ‏Helios‏ خویشی بهم رسانید، کوتاه سخن اینکه “مهر” به هرجایی که رسید ‏با پروردگار بومی خورشید سازش کرد و مردم رابی هیچ فشاری به پرستش خود فراخواند. بدین ترتیب گستره ‏ی خاک “مهر” از ایران تا فراسوی دریای سیاه و دریای یونان ( ‏‎(Egee
‏ در باختر، و از اینسو تا دره ی سند و ‏هندوستان دامن گسترانید.‏ ‏

‏ سپاهیان رومی در فرا بردن این آیین کوشش بسیار بکار بردند چرا که آنان نیز همانند ایرانیان “مهر“ را ‏پشتیبان جنگاوران می دانستند و خداوندگاریش را می ستودند. ‏ شوربختانه عیسویان آن زمان با پی ورزیهای کوردلانه ی خود همه ی ماندمانهای این آیین را از میان برداشتند ‏و نشانی از این هماورد نیرومند برجای نگذاشتند تا امروز بدرستی بدانیم که شیوه ی پرستش مهر و نمازها و ‏نیایش های روزانه ی آن چگونه بوده اند، ولی از نگاره هایی که از نیایشگاههای مهری بدست آمده اند می ‏توان تا اندازه ای به شکوه این آیین پی برد.‏ ‏ ‏

شک نیست که در گستره ی فراخدامنی که این آیین از جایی به جایی و از سرزمینی به سرزمین دیگررفت، و ‏برای سده های بسیار ازخاستگاه خود بدور افتاد، بسیاری از ویژگیهای نخستین را از دست بداد و سیمای ‏دگرگونه ای بخود گرفت تا آنجا که برخی از فرزانگان ایرانی مانند مهندس سیروس ابراهیم زاده، بودن چنین ‏آیینی را در ایران کهن یکسره رد کردند و بنیادش را ایرانی ندانستند. ( مهندس سیروس ابراهیم زاده : افسانه ی میترا ‏پرستی ایرانیان - ره آورد شماره 31 )‏

در رم بجز سپاهیان و جنگاوران، بسیاری از امپراتوران و بزرگان رومی نیز از مهر پیروی کردند و گاه مانند ‏امپراتور دسیوس ‏Decius ‎
‏ در سال 250 به آزار و کشتار مسیحیان پرداختند وبرگهای ننگینی از خود در تاریخ ‏روم برجای گذاشتند.‏

‏ در سال 274 امپراتور اورلیان ‏Aurelian‏ پیروزی خود را در جنگ با زنوب ‏Zenob
‏ شهبانوی پامیر از پرتو ‏مهر بشمار آورد و فرمان داد که نیایشگاه بزرگی برای این خدای پیروزگر بسازند.‏ ‏ ‏

امپراتور‎ ‎‏ دیوکلسیان ‏Diocletian
‏ که از سال 284 تا 305 بر اریکه ی فرمانروایی نشست، کوشید تا دربار ‏خود را همانند دربار ساسانیان کند. او نیز در گسترش آیین مهر و براندازی دین مسیح بسیار کوشا بود و در ‏سال 303 دستور داد تا مسیحیان را یکسره از میان بردارند.‏ ‏

‏ پس از او امپراتور گالریوس ‏Galerius
‏ که از 306 تا 311 بر سر کار بود با توان هر چه بیشتر عیسویان را ‏پی گرفت و درگسترش آیین مهر کوشید.‏

بگفته ی رنان فرزانه ی نامدارفرانسوی ‏‎1892-1823 ‎
‏ اگردرپی انگیزه و رخدادی عیسویت از پیشرفت باز می ‏ایستاد هر آیینه جهان از آن مهر می شد.‏

سرانجام آن انگیزه رخ نشان داد و با روی کار آمدن کنستانتین در سال 324 پویش تاریخ دگرگون شد. در ‏نبردی که برسرکرسی امپراتوری میان او و لیسیلیوس ‏Licilius
‏ درگرفت، کنسانتین مسیحی بر لیسیلیوس ‏مهری پیروزشد، بگفته ی برخی از گزارشگران،خورشید از چلیپا شکست خورد!! :‏ ‏

‏ مهر بپوشید رو، ریخت ز مغ آبرو ترسا چون شب پره دیده ی بینا گرفت‏
لاف زد و هرزه گفت، مهر خدایی نهفت زبان گستاخ چون زنگ کلیسا گرفت‏

کنستانتین با هوشمندی پی برده بود که کشتارمسیحیان نه تنها برای کشورش سودی ندارد بلکه زیان های ‏بزرگ نیزبهمراه دارد، چرا نباید از این آیین که با همه ی کشتارها و ستمگریها روز بروز بر شمار پیروانش ‏افزوده می گردد بسود خود بهره برداری کند؟؟..همین اندیشه، چهره و پویش تاریخ را دگرگون کرد. ‏ ‏ ویل دورانت می نویسد: “آیا این کار یک تغییر مذهب صادقانه، یک عمل ناشی از اعتقاد مذهبی بود یا یک مانور خردمندانه ی ‏سیاسی؟؟ فرض اخیر احتمالش بیشتر است. هلنا مادر وی وقتی کنستانتینوس طلاقش داد، به مسیحیت گرویده بود. بیگمان وی ‏پسر را با منافع و مزایای مسیحیت آشنا کرده بود، و بیشک خود او نیز تحت تاثیر پیروزیهایی پی در پی قرار گرفته بود که در زیر ‏لوا و صلیب مسیح نصیب ارتشش شده بود. ولی فقط یک نفر شکاک می توانست از احساسات مذهبی بشر چنین ماهرانه بهره ‏برداری کند.... یک مسیحی مومن و معتقد در وهله ی نخست مسیحی و در وهله ی بعد دولتمرد است، در مورد قنسطنطین این امر ‏برعکس بود، مسیحیت برای او وسیله بود نه هدف.” تاریخ تمدن – پوشته سوم رویه 765‏

کنستانتین در نبرد با هماوردان پیروز گردید ورومیان را به پیروی از دین مسیح وا داشت، در زمان فرمانروای ‏او چلیپا بجای درفش در میدانهای نبرد بکار گرفته شد و پیروزی در پی پیروزی برای روم پدید آورد.‏

در پی این پیروزیها، پیروان عیسی دلیر گشته و کوشیدند تا مهر و نیایشگاهها و کیش بانانش را از میان ‏بردارند؛ چنانکه مامر ‏Mamert ‎
‏ پیشوای بزرگ مسیحیان که در سال 474 درگذشت نوشته است که در ‏زمان فرمانروایی کنستانتین کسی را یارای آن نبود که به خورشید و دیگر روشنان آسمان نگاهی بیندازد.‏ ‏

‏ مهرپرستان درتمام سالهای فرمانروایی کنستانتین گرفتارتاخت وتازسپاهیان او وکینه توزیهای عیسویان بودند تا ‏آنکه در سال 361 ترسایی نوبت به فلاویوس کلاودیوس یولیانوس ‏Julianus ‎
‏ برادر زاده ی کنستانین فرا ‏رسید.‏ ‏ ‏

کنستانتین پیش از مرگ خود همان کاری را کرد که پیش از او فریدون در شاهنامه کرده بود، بدین ترتیب که از ‏سر امیدی خوشباورانه فرمانروایی امپراتوری فراخدامنی را که بدست آورده بود میان فرزندان خود بخش کرد، ‏فرانسه و ایتالیا و انگلستان را به پسربزرگش کنستانتین دوم داد – آسیای کوچک و سوریه و مصر را به پسر ‏دومش کنستانتینوس واگذار نمود – باختر آفریقا - ایلوریکوم و تراکیا را به پسر کوچکترش کنستانس بخشید، ‏ارمنستان و مکادونیه و یونان رابه دو برادرزاده اش گالوس و یولیانوس داد.‏

‏ نخستین امپراتور مسیحی همه ی زندگانی خود را در راه گسترش امپراتوری روم و یک دست کردن باور ‏مردمانش کرده بود، ولی مرگ او در سال 337 همه ی دستاوردهایش را در گذرگاه باد گذاشت.‏

کشتاری بزرگ در راستای بدست آوردن تاج و تخت پادشاهی آغاز گردید، همه ی پسران امپراتور بجز دو برادر ‏زاده اش کشته شدند، گالوس بیمار بود و نوید مرگی زود رس را می داد و یولیانوس پنجساله بود، کنستانتیوس ‏که رهبری کشتار خاندان شاهی را بدست گرفته بود این کودک پنح ساله را سزاوار کشته شدن ندانست. او را به ‏نیکومدیا فرستادند تا بدست اسقف ائوسبیوس تربیت مسیحی پیدا کند، ولی او دلباخته ی هومر و هزیود گردید و ‏سپس با فلسفه آشنا شد، هنگامی که براریکه ی پادشاهی نشست به یکی از دوستانش نوشت: “اگر کسی ترا ‏مجاب کرده است که برای نوع بشر چیزی سودمند تر از تحصیل بی وقفه ی فلسفه وجود دارد بدان که فریب ‏خورده ای است که می خواهد ترا فریب دهد.” ویل دورانت عصر ایمان بخش یکم رویه ی 22 ‏

یولیانوس وارون عمویش کنستانتین، مسیحیت را آیینی خرد ستیز می دانست، از اینرو بدور از چشم همگان به ‏آیین میترایی درآمد . هنگامی که شنید که مسیحیان نیایشگاههای پیروان آینهای دیگر را ویران و دارایی آنها را ‏میان خواجه سرایان و درباریان بخش می کنند از فشار اندوه گریست.‏ ‏ ‏

ویل دورانت می نویسد : “... آن مشرکان پاکیزه را که وارث یک فرهنگ هزار ساله بودند، با خداشناسان خشک و سرسختی ‏که در نیکوندیا احاطه اش کرده بودند، یا با آن دولتمردان پارسا که کشتن پدر و برادرانش و بسیاری دیگر را واجب دانسته بودند ‏سنجید دریافت که سبعتر از مسیحیان هیچ درنده ای نمی توان یافت ». (عصر ایمان بخش یکم رویه ی 17 ) ‏ او اگر چه زیر دست اسقف ها تربیت یافت و تعمید گرفت، ولی از کودکی دلش با خورشید بود، و خود را ‏برانگیخته ی خورشید و پسر مینوی او می دانست؛ از این رو هنگامی که بر اریکه ی امپراتوری نشست، ‏دستور داد تا نیایشگاههای پیشین را بازسازی کنند، خود نیز نیایشگاهی بزرگ در کاخ امپراتوری برپا نمود.‏

در نوشتاری بسیار شیوا زیر نام “بر ضد جلیلیان ‏‎=‎
‏ مسیحیان “ نوشت: انجیل ها ناقض یکدیگرند، و تنها نکات ‏مشترکشان سخنان باور نکردنی است...” ( ویل دورانت – همان – رویه ی 22) ‏

در دوران فرمانروایی او مهر پرستان دوباره جان گرفتند و یکی از بزرگترین پیشوایان عیسوی را که می ‏خواست بر روی ویرانه های یکی از نیایشگاههای مهری کلیسایی بنا کند گرفته و بزندان افکندند و درروز ‏بیست و چهارم دسامبر(درست یک روز پیش از جشن سالیانه ی خورشید) او را به زشتترین چهره کشتند.‏

یولیانوس خود را برخوردار از پشتیبانیهای بیدریغ “خورشید“ می پنداشت، همین باور به او دلیری بخشید تا ‏بسوی ایران لشکر براند. “بزرگترین آرزویش این بود که با اسکندر و تراژان هم چشمی کرده و پرچم رم را در پایتخت ایران ‏بر افرازد و خطر پارس را برای همیشه از میان بردارد، شاپور دوم پادشاه ساسانی با چند مانور جنگی حساب شده عقب نشست و ‏او را بدنبال خود به درون مرزهای ایران کشاند، ولی تمام کشتزارهای مسیر حرکت او را نابود کرد و چاهها و چشمه ها را کور و ‏ویران ساخت. در بیابانهای پیرامون پایتخت (تیسفون) اسواران جنگی ایران ضد حمله ی خود را آغاز کرد و در کشاکش نبرد ‏سهمگینی که پدید آمده بود نیزه ای تهیگاه امپراتور را درید و او را از پای درآورد، جانشین وی در همان جا با شاپور از در ‏سازش در آمد و سرزمینهای از دست رفته به ایران بازگردانده شدند. ( ویل دورانت همانجا رویه ی 27 ).‏

پس از سپری شدن روزگار کوتاه یولیانوس مهر پرستان دوباره بی پشتیبان ماندند و درسال 371 شمار بزرگی ‏از آنان جان خود را از دست دادند. نیایشگاهها یشان یکسره تاراج و به آتش سپرده شد چنانکه هنوز هم ‏نیایشگاههایی که از زیر خاک بیرون کشیده می شوند نشان از سوختن و ویران شدن دارند.‏

‏“میترایسم“ بیش از سیسد سال در سراسر امپراتوری روم دوام آورد و بسیاری از بنیاد هایش مانند: آسیب ‏گردان‎= ‎‏ فدیه‎ ‎
‏- باورداشت به رستاخیز مردگان - دوزخ و برزخ

و بهشت - روزداوری و بسیاری آیینهای ‏دیگرش را به کلیسا سپرد. در بخش دوم این نوشتار به اینگونه آینها نگاهی خواهیم انداخت. ‏ پاینده ایران .

 هومر آبرامیان ‏